X
تبلیغات
...قفس... - دلتنگی...

...قفس...

خانه ای ساخته ام که همه گریزانند از ان!!!پشت میله چه صفایی دارد!!!تک و تنها...

نیمی از یک مترسک

با نیمی از یک بدن با هم پیوند خوردن تا پیکر من شدن

کلاغ ها هر روز ازنیمی از من می ترسنو لاشخور ها بر شب روی نیم دیگه می رقصن

سال هاست من هامیگندم های تو بودم ببه زندگی برای توخو کرده وجودم
تو از کلبه آن دورهر صبح با لبخندی و پیش از خواب هر شب پنجره را می بندی
و من با شیاطین هر شب تا صبح می جنگیدم
و هر بار پیش از صبح بغضم را مب بلعیدم
و تو درست به کسی زندگیتو مدیونی که مدت هاست از اون هیچ چیزی نمی بینی

سال هاست زندانی آزادی تو هستم قهرمان و قربانی، از این دو واژه خستم
سال هاست پوست گرمی روبا شوق نبوسیدم مدت هاست توی آب صورتم رو ندیدم
دلم برای تو برای، تو از نزدیک
تنگ برای نفس، توی یک گوشه ی تاریک
دلم برای اشک، دلم برای خواب دلم برای سیب، دلم برای آب
دلم برای زن، دلم برای تن دلم برای من، دلم برای من
دلم بیش از هر چیزی برای خودم تنگه و من برای خودم ، دلم چقدر تنگه
و من سال هاست برای
خودم، دلم تنگه و من چقدر برای
خودم دلم تنگه...

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 10:59 توسط سمیم |

سلام دوستای گلم مطالب با اسم گفتنی ها دست نوشته های خودمه که هرزگاهی روی کاغذ میارم و پر از نقص و اشکاله اما خواهشن جایی منعکس نکنید.

سمیم هستم یکی از انسان ها !!!!!!!!!!!!





گفتنی های من ...جملات سیبی...

و
اما...

من!
تو!
او!

ما!
شما!
ایشان!

اینها!
انها!
همه!

هم که جمع بشویم نمیتوانیم شفاعت سیبی را که نخوردیم کنیم!!!!

خرده از حوا مگیر او هم عاشق بود. عاشق سیب!!!!!!

مادر!!!
هربار که سیب میخورم با تمام طعم جانبخشش انگار حسرت بهشت را گاز میزنم!!!!


Home
Email
Night Skin